"بازهم درباره "نكاتي در باره یک خبر
در باره مطلب مهدي فتاپور من هم چند نكته اي رو قلمي كردم كه در زير مي خونيد:
مطلبی که مهدی عزیز فرستاده بود راستش حاوی یک مقدمه و یک قسمت اصلی هست که هر دو قسمت تامل برانگیزند. جهان عزیز از زاویه درستی به قسمت اصلی مطلب پرداخته و حق مطلب به خوبی ادا شده . یکی ، دو نکته هم به نظر من می رسه که نمی دونم به طرحش می ارزه یا نه؟ باری،،
مهدی در مقدمه نوشته :
"من شخصا هر چه بيشتر باين نتيجه رسيده ام که اگر توضيح بدبختی ها و نارسايی ها برای جلب مردم به مخالفت با نيروهای حاکم موثر است در رابطه با کسانی که موضع سياسی روشن دارند توضيح بدبختی ها به انگيزه ای برای فعاليت جديتر نمی انجامد و آنچه انگيزه بوجود مياورد احساس تاثير گذاری و اميد به تغيير است. مريم ما که از من هم در اين زمينه بيشتر پيش ميرود و ميگويد من از خواندن نوشته ها و بخصوص برخی فيلم های روشنفکری ايرانی و يا خارجی (فستيوال کانی) که ادمهایی را تصوير ميکنند که در يک دايره بدبختی گرفتارند و هيچ مفری برايشان وجود ندارد احساس خفگی پيدا ميکنم. چنين نوشته ها و فيلم هايی مرا ناراحت ميکند و بس و ترجيح ميدهم آنها را نگاه نکنم".
من کاملا با این ارزیابی موافقم. فقط شاید بشه اینم اضافه کرد که رویکرد اکثر جریان های سیاسی که چندان با سیاست ورزی در دوران معاصر همخوانی نداره و عمدتا معطوف به طرح پروژه های بزرگ و کلان، و بی نتیجه ماندن و ناکارایی پیاپی این پروژه هاست در سرخوردگی ها و اشاعه روحیه یاس و حتی باورمند شدن این يا اون بخش از مردم به قدرقدرتی نیروها و ساختارهای مسلط، و شکست ناپذیر تصورکردن اونها سهم کمی بازی نمی کنه. در واقع ، موقعی که پروژه ها و سیاست ها عمدتا متوجه اقدامات بزرگی باشند که شرایط اولیه برای تحقق اونها فراهم نیومده باشه، یعنی با زندگی، مسائل و تلاش و تکاپوی عادی مردم تماسی برقرار نشده باشه و حل مشکلات عادی و جاری مردم از طریق همراهی و همگامی خودشون محملی برای برداشتن گام های بزرگتر تلقی نشه ( منظورم در عمل است، وگرنه در حرف گاه و بی گاه از این حرف ها زیاد زده می شود)، آری در چنین صورتی کارمون می شه دائم فیل هوا کردن و شعار "باید برود" دادن. و همینه که مثلا نمی ذاره بخش عمده جریان های سیاسی ما به مسائل پیش پا افتاده ! مردم توجه و التفاتی داشته باشند. مثلا آلودگی هوای تهران که زندگی رو چندی پیش تو تهرون فلج کرده بود و سلامت و حیات و ممات مردم رو به خطر انداخته بود یا همین زلزله که به مسئله تقربیا روزمره مردم بدل شده و قبل از هر چیز تدوام زندگی اونها رو به خطر انداخته ظاهرا چیزی نیست که با گروه ها، فعالان اجتماعی و سازمان های مدنی در مورد جوانب مختلف اشون و انتظارات از حکومت و خود جامعه سخنی گفته بشه و یا سکوت مرگبار حکومت در باره آنفلونزای مرغی از طریق به مشارکت طلبیدن خود مردم و نهادهای نوپای مدنی و اجتماعی اونها به چالش طلبیده بشه و یا در مجموع شگرد و سیاستی اعمال بشه که معطوف به گشودن فضای سیاسی و ایجاد امکان برای سیاست ورزی در متن و بطن اون جامعه باشه .ظاهرا همه این مسائل با مسئله محوری ضربه قطعی و بلاواسطه زدن به نیروی حاکم ارتباطی نداره و برای جریان های سیاسی نمی صرفه که وقت و انرژی خودشون رو صرف اونها بکنند!
در مورد قسمت اصلی مطلب، یعنی غفلت و بی اعتنایی 20، 30 تا آدم نسبت به به سرنوشت آدمی که تو تیررس نگاه و تماسشون هست، راستش من با موارد تا حدودی مشابه آشنا بودم، ولی این موردی که تو اشاره کردی یک خورده استثنایی هست. مثلا تو این شهری که من هستم مردی 65 ساله که تو خونه اش تنها زندگی می کرد جنازه اش رو سه هفته بعد از مرگش پیدا کردند و خوب تو این مدت هیچ همسایه ای به صرافت نیافتاده بود که بپرسه این آقا کجا هستش تا این که صندوق پستی اش از نامه ها و برگه های تبلیغی چنان انباشته می شه که پستچی به صرافت می افته پرس و جویی بکنه و پلیس رو صدا بزنه. و یا آشنایی دارم دکتره، یک دفعه دو روزی غیبش زد،بعد که برگشت پرسیدم کجا بودی؟ می گفت که بابام فوت کرده بود، برادرم که تو همون شهره وقت نداشته بره دنبال کفن و دفنش . خلاصه خودم بعد از یک هفته مجبور شدم مطب رو تعطیل کنم و برم تو شهر محل اقامت بابام و امورات دفن و کفنش رو انجام بدم، بعدش هم نه مراسمی برای نکوداشت و نه یادی و نه ...به هر صورت جای انکار نیست که روند فردیت یابی و استقلال فرد که در جای خودش مثبت هم هست اونجایی که با ضرورت ها و اجبارهای ناشی از مناسبات سرد و معطوف به سود هر چه بیشتر در نظام سرمایه داری متاخر قاطی می شن همه پیوندهای اجتماعی و عاطفی انسان ها رو نشونه می رن و به این یا اون اندازه زایل می کنند. حالا که دیگه مجازی شدن بسیاری از امور و انجام سریع تر و غیرحضوری بسیاری از کارها از طریق اینترنت و ... هم که این روند رو به این یا اون اندازه تشدید کردند. سابقا نه اون لاین شاپینگی بود، نه میل جای نامه رو گرفته بود که آدم رو از رفتن به پستخونه و دیدار با آدم ها بی نیاز کنه، نه کار بانکی و یا حتی رای دادن رو می شد غیر حضوری و تنها با فشار این یا اون دکمه در کامپیوتر انجام داد که نیازی به رفتن به حوزه انتخاباتی و یا بانک واحیانا تازه کردن دیدار حضوری با این یا اون دوست و آشنا پیدا بشه ، نه پیداکردن هر گونه اطلاعات و آگاهی در اینترنت جای درس خوندن های گروهی در مدارس و دانشگاه و تماس بیشتر آدم ها با یکدیگر رو گرفته بود ، نه بازی های کامپیوتری بود که بچه ها رو از بازی های جمعی بازبداره و جلو کامپیوتر میخکوبشون کنه ، نه پالتاکی بود که جایگزین جلسات حضوری شورای مرکزی بشه ، نه اصولا خود کامپیوتر و اینترنت بخشی از وقت آدم ها رو پر کرده بود که هم از تماس های اجتماعی و هم از حساسیت نسبت به اطارفشون کم بکنند و نه احیانا کتاب خوندن که درک و دریافت های عمیق تری از مطالب کوتاه و گذرای اینترنت به آدم ها می ده کم و بیش مثل امروز عرصه برش تنگ شده بود. پنهان نمی کنم که خود من اگر روزهای سه شنبه و جمعه و شنبه که به دلایلی با کامپیوتر کمتر سر و کار دارم نبود معلوم نبود که بتونم در سال دو قبضه کتاب هم بخونم. و نه دی وی دی بود که آدم رو از سینما رفتن به همراه دوست و آشنا و ...و خندیدن و متاثرشدن با شمار بیشتری از آدم ها محروم بسازه
باری ، این ها همه به معنای نفی تاثیرات و پیامدهای مثبت دستاوردهای علم و اینترنت و ... نیست و می شه تصور کرد که بسان همه تکنیک های تازه (تلویزیون، سینما ، انرژی هسته ای و ...) در این مورد هم بعد از مدتی رفتار و رویکرد انسان رو به تعادل بره و دوباره توجه ای متوازن تر به همه نیازها و مناسبات روحی و اجتماعی و انسانی اش پیدا بکنه.*
خود منطق سرمایه داری هم قسما(ناخواسته) می تونه بعضی از بسترها رو در این راستا ایجاد کنه. ژاپنی ها در تویوتا و نیسان و میتسوبیشی 15 سال تمام با هیجان کارگرها رو بیکار کردند و به جاشون روبوت به کار گرفتند، اما آخرش دریافتند که روبوت اون انعطاف انسان در قبول تغییرات در این یا اون برنامه رو نداره و کوچکترین تغییر تو خط تولید که با نیم ساعت توضیح برای آدم ها قابل تحققه در کار با روبوت ها نیاز به برنامه ریزی مجدد ، وقت گیر و هزینه بر داره. هم این درک و دریافت ، و هم تجربه مثبت ژاپنی ها از کار تیمی و مشاوره و بحث برای بهبود کار و تولید باعث شد که روبوت ها رو تا حد ممکن مرخص کنند و دوباره به نیروی انسانی و توانایی اون در برقراری مناسبات متکی بشند.
ورای برخی از رشته ها که سرمایه داری به خاطر سود خودش هم که شده فشرده تر کردن روابط کاری و انسانی آدم ها رو مقرون به صرفه می دونه این هم هست که در بحث هایی که در مورد رفع بیکاری مزمن تو جوامع سرمایه داری و تشدید روزافزون این پدیده درگرفته کم نیستند نظریه پردازانی که می گن باید به طرف پرداخت یک درآمد پایه ای به همه افراد جامعه که وارد بازار کار می شند رفت، فارغ از این که کار پیدا می کنند یا نمی کنند و فارغ از این که آدم ثروتمندی هست یا بیچاره. مثل همون حق فرزندی که تو آلمان به هر خانواده ،صرفنظر از فقر و غناش تعلق می گیره. هوادارن این نظریه معتقدند که اولا حد اقلی از زندگی برای همه انسان های جامعه تامین می شه و شاید همین حقوق پایه به اونهایی هم که کار می کنند کمک کنه که کمی از وقت خودشون رو که صرف کار دستمزدی می کنند به امورات انسانی و اجتماعی خودشون اختصاص بدن، تا هم مناسبات اجتماعی سالم تری به وجود بیاد و هم فرصت کاری برای شماری بیشتری از افراد قادر به کار ایجاد بشه . این که چنین درآمدی اون اثرات منفی روانی رو بر روی بیکاری که هر ماه باید دستش جلوی اداره تامین اجتماعی و یا اداره کار دراز باشه و ده ها کاغذ و مدرک ارائه بکنه تا یک حقوق بخور و نمیر بیکاری بهش پرداخته بشه هم کم می کنه به نظر طرفداران این نظریه از جنبه های مثبت اون هست. استدلال دیگه طراحان درآمد پایه برای همه اینه که انسان ها کم و بیش در حال کارهای مثبت اجتماعی و فردی اند که لزوما مزدی بهش تعلق نمی گیره، آموختن، بچه بزرگ و تربیت کردن و نسل بعدی رو ساختن، ورزش و نرمش کردن که از هزینه های اجتماع برای تامین سلامت فرد کم می کنه و ... این بحث اونقدرها بالا گرفته که تو یک سری از کشورهای اروپایی شماری از اقتصاددان ها بارمالی چنین اقدامی رو هم حساب کردند و تفاضل بودجه ای که برای این کار باید اختصاص پیدا بکنه با بودجه ای که همین الان صرف حق بیکاری و بوروکراسی لازم برای کنترل و پرداخت این حق می شه رو هم ثبت و محاسبه کردند و به صورت گزارش های ملی هم انتشار دادند. بحث به حدی بالا گرفته که تو اکتبر سال گذشته تو اتریش کنگره بین المللی بزرگی با شرکت طراحان و هواداران این نظریه برپا شد و اقتصاددان و جامعه شناسان قدری مثل فیلیپ فان راپیس و سناتور ساپلیسی درش شرکت و سخنرانی کردند. ساپلیسی سال گذشته دولت لولا تو برزیل رو متقاعد کرد که قانونی هم تو این زمینه از تصویب مجلس بگذرونه که به قول خودش به تدریج و مورچه وار در حال اجراست.
نه، من دچار خوشبینی زیادی نیستم، ولی نادیده هم نمی گیرم که بحث های وسیعی در مورد آینده جامعه مبتنی بر اشتغال و احیای روابط انسانی و عاطفی از طریق سازماندهی مجدد مالی و ساختاری این جوامع در جریانه که می تونه بی نتیجه هم نمونه. فکر کنم امید داشتن به این گونه بحث ها و کمک به فراگیری اونها در حال حاضر معقولانه تراز بحث های تخیلی و فرضی در باره نفی ارادی و پیش از موقع سرمایه داری و برپا کردن سوسیالیسم هست.
در کنار ا ین بحث ها هستند کسان دیگری مثل اولریش بک، جرمی ریفکین و یا اسکار نگت که می گن مفاهیمی از کار، تولید و اشتغال که ظرف 500 سال گذشته رایج بودند و در مفهومی محدودتر، کار دستمزدی به آخر خط رسیدند و پیشرفت تکنیک این استدلال و نظریه رو که بیکاری دوره ای و بسته به رونق و رکود کم و زیاد میشه رو منتفی کرده و رویای بازگشت به جامعه اشتغال کامل دهه های گذشته رو باید به خاک سپرد. برای مقابله با این وضعیت به نظرافراد یادشده باید تعریف از کار و تولید رو گسترش بخشید ، تبادلات گسترده کاری در مقیاس بزرگ اجتماعی و بدون به کار گرفتن مبادلات پولی رو اشاعه داد و فرهنگی رو توسعه بخشیدکه کار در برابر پول کم کم جاش رو به کار اجتماعی بده و انسان ها برای وقت خودشون و برای تماس های انسانی اشون و کاری که مستقیم و غیرمستقیم برای همدیگر و محیطشون انجام می دن اهمیت و ارزش بیشتری قائل بشند.
توضیح دقیق تری از این نظریه رو اسکار نگت (جامعه شناس سرشناس آلمان) تو اين آدرس داده که خوندنش شاید خالی از فایده نباشه، هر چند که شاید قسما تخیلی به نظر برسه
باری مهدی جان ، بحث تو کمتر سبقه نظری داشت و بار عاطفی و انسانیش عمده بود. لذا ورای بحث های عمومی بالا که حرف و نکته ای هم احتمالا توش نبوده و هنوز به جامعه ما چندان مربوط هم نمی شه، شاید دستکم، کاری که در گستره خصوصی بشه کرد حفظ مناسبات انسانی خودمون و قربانی نکردن اون به پای دعواها و کشاکش های سیاسی از یک طرف و نسپردن بیش ا زحد وقت و اراده خودمون به این قوطییی که روبروش نشستیم و صرف بخشی از اون وقت برای خودمون و تماس های انسانی مون باشه. نمی دونم شاید که مسئله رو دستکم می گیرم و شاید حجم و ابعاد نکته ای رو که قصد توضیحش رو داشتی هنوز هم خوب نگرفته باشم. لذا، در باره اش بنویسیم و صحبت کنیم.
0 Comments:
Post a Comment
بالای صفحه