29.1.07

بحثی فراتر از آزادی دو محکوم

اين روزها بحث داغی در آلمان جريان است که موضوعش به آزاد کردن يا ادامه حبس خانم " برگيته مون‌هاوپت" و آقای "کريستيان کلار" از سرشناس‌ترين اعضای نسل دوم گروه معروف چريکی اين کشور مربوط می‌شود. اين گروه معمولا به اسم اولين بنيانگذارانش يعنی خانم اولريکه ماينهوف و آقای آندرياس بادر،‌ " گروه بادر- ماينهوف" ناميده می‌شود ولی اسم رسمی‌اش " فراکسيون ارتش سرخ" ( ار- آـ اف) است.

همزمان با اوج‌گيری جنبش چريکی در آمريکای لاتين که به ايران هم سرايت کرد و فداييان و مجاهدين هم از آن بی‌تاثير نبودند ،‌ در آلمان نيز شاخه‌ای از انقلاب دانشجويی سال ۱۹۶۸ به تدريج به سوی کاربرد قهر گرايش پيدا کرد که ار آ اف عمده‌ترين تشکل چنين گرايشی بود. هستند کسانی که قتل دانشجويی به نام "اونه زورگ" به دست يک پليس در جريان تظاهرات عليه ديدار شاه از برلين در سال ۱۹۶۷ را مبدآ راديکال‌شدن بخشی از گروه‌های اپوزيسيون خارج از ساختارهای قدرت و سرآغاز واقعی تشکيل ار آ اف می‌دانند. ديگرانی هم هستند که معتقدند اگر دستگاه قضايی آلمان در برخورد با برخی از اولين اقدامات اين گروه، مثل ايجاد آتش‌سوزی‌های شبانه در برخی از فروشگا‌ه‌های زنجيره‌ای ،‌حمله به بانک‌ها و يا حملات نمادين به پايگاه آمريکايی‌ها "روی سگش" را نشان نمی‌داد و با دلايل واهی مجازات‌هايی غيرمتناسب وضع نمی‌کرد فضا کمتر مسموم می‌شد ،‌ راديکاليسم ار آ اف شدت نمی‌گرفت و سر از ترورهای ۳۹ گانه بعدی درنمی‌آورد.

باری،‌ بخش بزرگی از رهبران نسل اول ار آ اف سال ۱۹۷۲ سر از زندان درآوردند که قسما به حبس ابد محکوم شدند . ازميان اين عده زندگی دستکم ۴ تن در فاصله سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۷۷ در سلول پايان گرفت. موضوع چگونگی مرگ اين افراد هنوز هم در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است. دولت کماکان بر خودکشی دسته جمعی آنها تاکيد دارد و مخالفان و بدبينان آن را زير سر خود دولت می‌دانند.

خانم " اولريلکه ماينهوف" سال ۱۹۷۶ "‌خودکشی" کرد. " آندرياس بادر" هم با سه نفر ديگر از همقطارانش در اکتبر سال ۱۹۷۷ "خودکشی" کردند که يکی از اين‌ها از مرگ نجات يافت و همين فرد ( خانم ايرم‌گارد مولر) از جمله کسانی است که تئوری توطئه دولت را مطرح می‌کند.

باری، پيش از خودکشی‌های اکتبر سال ۱۹۷۷، بخشی از کادرهای نسل دوم ار آ اف کوشيدند با سه مورد گروگان‌گيری و قتل ( رييس يک بانک بزرگ آلمان، دادستان کل کشور و رييس اتحاديه کارفرمايان آلمان) هم قدرت گروه خود را به رخ دولت بکشند و هم آن را برای آزادسازی رهبران نسل اول زير فشار قرار دهند. معروف است که دادستان وقت آلمان گفته بود که "نسل تروريست‌ها" را از خاک آلمان ريشه‌کن خواهم کرد. آندرياس بادر هم از داخل زندان به گروهش پيغام داده بود که قبل از اين که او اين کار را کند شما او را ريشه‌کن کنيد که گروه هم اين توصيه را لبيک گفت.

در کنار اين گروگان‌گيری‌ها و ترورها، يک گروه فلسطينی نيز برای حمايت از خواست نسل دوم ار آ اف در آزادسازی رفقای پيشکوستشان وارد عمل شد و يک هواپيمای آلمانی را به سومالی ربود. قتل و قتول‌هايی که در جريان اين هواپيماربايی و حمله نيروهای ويژه آلمان به هواپيما اتفاق افتاد نيز صفحه‌ای غم‌انگيز از مقطعی از تاريخ آلمان آلمان است که به پاييز سربی معروف شده است.

ترورها و گروگان‌گيری‌ها نتيجه‌ای به بار نياورد و عاملان آن هم دو سه سال بعد دستگير شدند. خانم برگيته مون‌هاوپت که در ابتدای مطلب به نام او اشاره کردم و حالا به سن پنجاه و هفت سالگی رسیده يکی از اين افراد است که عملا رهبر بيش از سی تن از اعضای نسل دوم ار آ اف بود و شخصا،‌ هم در ترورها و گروگان‌گيری‌های يادشده و هم در برخی موارد مشابه شرکت و فرماندهی داشته. کريسيتان کلار که باز هم ابتدائا به او اشاره کردم و وارد پنجاه و پنجمین سال زندگی خود شده نیز از ديگر اعضاء اين نسل بوده که در سه ترور يادشده مستقيما شرکت داشته است.

همينجا اشاره کنم که خود گروه ار آ اف هم،‌ در جريان ترورها و اقدامات مسلحانه‌اش ۲۶ کشته داده و از افراد دستگير شده‌اش که قسما پس از سقوط آلمان شرقی معلوم شد که به آنجا پناه برده بودند کماکان ۴ نفر در زندانند. البته اين گروه که دهه نود رهبری‌اش به دست نسل سوم اعضاء افتاده بود،‌ديگر وجود خارجی ندارد ،‌چون سال ۱۹۹۸ با صدور يک بيانيه ۸ صفحه‌ای خود را رسما منحل کرد و مشی مسلحانه را به آخر خط رسيده اعلام نمود. هنوز هم دولت آلمان در شناخت شماری از اعضای نسل سوم اين گروه دچار ابهام و بی‌خبری است و نتوانسته از اين نسل تعداد زيادی را دستگير کند.

باری، خانم مون هاوپت( رهبر نسل دوم) سال ۱۹۸۲ به ۵ بار حبس ابد محکوم شد. طبق قانون جزايی آلمان هر محکوم به حبس ابد شده‌ای بعد از پانزده سال می‌تواند تقاضای آزادی کند و به دامن جامعه برگردد. در صورتی که دادگاه حداقل حبس را بيش از پانزده‌سال معين کند، مسئله متفاوت می‌شود. مثلا در مورد خانم مون‌هاوپت دادگاه اين حداقل را ۲۴ سال تعيين کرده است که چند ماه ديگر به پايان می‌رسد.

البته اين امکان هم هست که يک مجرم چند سال قبل از پايان حداقل زندانش از رييس جمهور تقاضای عفو کند. آقای کريسيتان کلار از زيردستان خانم مون هاوپت که او هم در هر سه ترور يادشده ذخيل بوده و به ۵ بار حبس ابد محکوم شده ، گرچه سال ۱۹۹۹ دوران حداقل زندانش (۲۶ سال) به پايان می‌رسد،‌ ولی دو،‌سه سال پيش از رييس‌جمهور وقت آلمان تقاضای عفو کرده و حالا رييس‌جمهور کنونی پرونده‌اش را در دستور کار دارد تا در باره عفو يا عدم عفو او تصميم بگيرد. بحث داغ يادشده که در ابتدای مطلب به آن اشاره کردم به اين برمی‌گردد که به تقاضای آزادی خانم مون هاوپت که پس از گذراندن حداقل زندان به طور تئوريک حقش هست و به تقاضای عفو آقای کلار بايد پاسخ مثبت داده بشود يا نه؟

آنهايی که پاسخ نه به اين سوال می‌دهند استدلالشان اين است:

- چون هنوز اثری از ابراز پشيمانی در گفتار و اظهارات دو فرد يادشده هويدا نيست

- چون هنوز هم آنها از تشريح دقيق ترورهايی که در آنهاشرکت داشته‌اند سر باز می‌زنند

- با توجه به دو دليل يادشده از کجا معلوم که آنها پس از آزادی خطر جديدی برای جامعه نيافرينند؟

- آيا هيچ تضمينی هست که اگر آنها حتی به دنبال اقدامات مسلحانه نروند، دستکم در مصاحبه‌ با رسانه‌ها به توجيه مشروعيت اقدام آن زمان خود برآيند و از اين رهگذر جراحت روحی و روانی بازماندگان قربانيان را تشديد نکنند

- به علاوه خانم مون هاوپت مگر در دهه هفتاد دستگير و پس از دو سال زندان آزاد نشد؟ آن زمان دوباره به ار آ اف برگشت و به کارهای شديدتری دست زد. چه ضمانتی وجود دارد که حالا هم پس از آزادی چنين نکند؟

گفتنی است که احزاب و حقوقدانان محافظه‌کار و شماری از بازماندگان قربانيان در زمره حاميان استدلال‌های فوق هستند.

آنهايی که پاسخ آری به سوال بالا می‌دهند، يعنی با آزادی و عفو دو فرد يادشده موافقند، استدلالشان اين است:

- در قانون نيامده که برخورداری از تقاضای عفو و يا استفاده از حق طلب آزادی پس از گذراندن حداقل زندان به ابراز پشيمانی علنی مجرم منوط باشد

- اگر هم آنها در درون خود به برخوردی انتقادی به گذشته‌اشان نرسيده باشند، تداوم زندان به ويژه از ۱۵ سال که بالا برود لزوما در جهت چنين تحولی سير نخواهد کرد و شايد با تخريب اميد بازگشت آنها به زندگی عادی، تاثيری بر عکس بر ذهن و روان آنها باقی گذارد

- با توجه به انحلال ار آ اف و عوض شدن شرايط جهانی و ملی،‌ اگر هم واقعا در تفکر دو فرد ياد شده تحولی صورت نگرفته باشد، زمينه‌ای برای عملی کردن آن تفکر ديگر وجود ندارد

- به علاوه خانم مون هاوپت بی‌آن که گذشته خود را محکوم کند رسما اعلام کرده است که در زندگی‌ آتی‌اش اعمال قهر در انتخاب سياسی‌اش نقشی نخواهد داشت

- از طرفی خود تقاضای عفو آقای کلار نوعی به رسميت‌شناختن نهادها و سامانه‌هايی است که روزی در صدد براندازی آنها بوده است

- در کنار همه اين عوامل،‌ دستگاه قضايی آلمان در برخورد به اين افراد به عنوان مجرمان سياسی، در قياس با برخورد نرمی که در دوران پس از جنگ با همکاران و همراهان رژيم هيتلری داشت بسيار ناعادلانه و ظالمانه عمل کرده و قسما از روح حاکم بر دادگاه‌های پيش از ۱۹۴۵ متاثر و ملهم بوده است.

- عدم برخورد ريشه‌ای با دوران هيتلری و بررسی جنايات آن دوره بخشی از جوانان کشور را به عصيان و راديکاليسم عليه رويکرد و هنجارهای پدرانشان کشاند که شاخه‌ای از آن هم ار آ اف شد. از اين رو نيروهايی هم که به اين سو سوق يافتند در ابتدا يک انگيزه سياسی داشتند و حالا با گذشت زمان يک برخورد منعطف می‌تواند زمينه‌ساز تلطيف بيشتر مناسبات نسل‌ها شود و فضای آشتی بيشتری را در جامعه فراهم کند

- و مگر همين ماه‌های اخير در محاکمه برخی از مديران مقتدر اقتصادی کشور که گاه فساد و قانون‌شکنی‌های عمده‌ و شديدا متضاد با منافع عمومی مرتکب شده اند دستگاه قضايی نرمش فاحشی از خود نشان نداده؟ آيا اندکی از اين نرمش نبايد مشمول حال دو نفر يادشده شود؟

- بازگشت خانم مون هاوپت و آقای کلار هم روند انتقاد از خود آنها را تشديد خواهد کرد و هم شرايط راحت تری برای تعامل آنها با جامعه و گفتگوی آنها با نسل‌های بعدی و انتقال تجربه تلخشان به اين نسل‌ها فراهم خواهد ساخت

- برای ممانعت از مصاحبه‌ احتمالی آنها با رسانه‌ها برای مشروعيت بخشيدن به اقدامات دهه هشتادشان هم دادگاه می‌تواند برخی شرط و شروط‌ها را در اين زمينه ها وضع کند

- به علاوه آزادی اين دو اگر تحقق هم پيدا کند مشروط است،‌يعنی تا ۵ سال اگر رفتار و رويکردی در جهت مشی گذشته در پيش گيرند دوباره بايد به زندان بازگردند و حبس ابد را ادامه دهند.

پيش از بستن اين بحث بد نيست به نظر پسر دادستان وقت آلمان که توسط کلار و مون‌هاوپت ترور شد هم اشاره‌ای بشود. او در پاسخ به اين سوال که نظرش در باره آزادی دو فرد يادشده
چيست، گفته است که چون خودش به عنوان فرزند يک مقتول يک پای قضيه است، نمی‌تواند برخوردی بی‌طرفانه و از بيرون به مسئله داشته باشد، لذا نظرش دراين زمينه چندان صائب و صالح نيست
.

شخصا نه من و نه شما قدرت تصميم‌گيری در باره مسئله فوق را نداريم و همه چيز به نظر نهايی دادگاه اشتوتگارت ( شهر زندان خانم مون هاوپت ) و رييس‌جمهور آلمان بستگی دارد. البته، چنين بحثی در نگاه اول مصداق کاملا مشابه‌ای در ايران ندارد، ولی در نگاهی دقيق‌تر به هزار طريق با رفتار و رويکرد جامعه و دستگاه قضايی چه در آن رژيم و چه در اين رژيم ارتباط می‌يابد: چه از باب نوع نگاه به تاثير و کارکرد مجازات‌ها، چه از جهت ميزان تاثيرگذاری حس قصاص و انتقام و کين‌خواهی و تاثير آن بر محاکم قضايی،‌ چه از جنبه نقش نازل ابراز ندامت در شکل زانوزدن فرد در صدور احکام حقوقی، چه از جهت مشارکت عمومی در يک بحث حقوقی که ريشه سياسی و اجتماعی و بينانسلی دارد، چه ...

22.1.07

ماوس ، روزنامه ، آلت قتاله و باقی قضایا

سال ۲۰۰۱، شرکت هواپيمايی "لوفت هانزا" طبق قراردادی که با دولت آلمان داشت عملا به وسيله اخراج و انتقال اجباری آن دسته از مهاجرانی تبديل شده بود که تقاضای پناهندگی اشان مورد قبول اين دولت واقع نمی‌شد. در اعتراض به اين همکاری، يک شهروند آلمانی به نام "توماس فوگل" از کاربران اينترنت دعوت کرد با رجوع همزمان به سايت شرکت هواپيمايی" لوفت هانزا" باعث اخلال در کار اين سايت بشوند. ۱۳۰۰۰ نفر به اين خواست پاسخ دادند و سايت لوفت‌هانزا که به لحاظ پاسخگويی به مسافران و صاحبان محموله‌های در حال انتقال نقش حساسی ايفا می‌کند عملا از کار افتاد و اختلال نسبتا گسترده و زيانمندی در کار شرکت هواپيمايی آلمان ايجاد شد.

لوفت هانزا به دادگاه شکايت کرد و دادگاه هم، آقای فوگل را به اتهام " فراخوانی به اقدامات مجرمانه " به پرداخت ۹۰۰ يورو جريمه نقدی محکوم کرد. در حکم دادگاه آمده بود که ماوس کامپيوتر از سوی کسانی که به فراخوان آقای فوگل لبيک گفته‌اند همچون يک ابزار اعمال خشونت به کار گرفته شده،‌ که اين به مسدود و ناکاراشدن سايت لوفت‌هانزا انجاميده است. به عقيده دادگاه به هنگام چکاندن ماشه تفنگ هم هيچ اعمال قهر فيريکی مستقيمی ميان قاتل و مقتول صورت نمی‌گيرد،‌اما همان فشاردادن مختصر انگشت، مسبب بروز خشونت و وقوع جرم می‌شود.از نظر دادگاه، چنين تفسيری در مورد فشاردادن ماوس به منظور ضربه‌زدن به چيزی يا کسی نيز، قابل تعميم است. خلاصه در يک کلام، دادگاه نظر داده بود که استفاده از ماوس هم در مواقعی می‌تواند مثل کاربرد اسلحه اقدامی معطوف به ارتکاب جرم باشد.

اين حکم ناخودآگاه من را به ياد توقيف فله‌ای مطبوعات در سال ۱۳۷۸ و سال‌های بعد انداخت که بيش از صد روزنامه عموما به استناد قانون اقدامات تامينی مصوب ۱۳۳۹ توقيف شدند. اين قانون در دوره شاه جهت مقابله و مبارزه با مجرمين خطرناک ( قاچاقچيان عمده و مسلح – قوادها - چاقوکشها و ۰۰۰ ) تصويب شده بود. به عبارت ديگر،‌ قوه قضاييه چون ماده و تبصره‌ای برای وجهه قانونی‌دادن به اقدام خودش در بستن مطبوعات پيدا نکرده بود، عملا با ‌قرار دادن اهالی مطبوعات در رديف مجرمان خطرناک، نشريه‌اشان را تعطيل کرد و عده‌ای از آنها را هم به زندان انداخت.

منتهی اين شباهت ساده چيزی نيست که بتواند کسی را از تفاوت فاحش در رويکردهای ميان قوه‌های قضاييه آلمان و جمهوری اسلامی غافل کند. تفاوت اصلی اين دو در آن است که اولی فقط آقای فوگل را به محاکمه کشيد،‌ و نه همه آن ۱۳ هزار نفری که به فراخوان او لبيک گفته‌بودند،‌ و مجازات خفيفی در حد ۹۰۰ يورو برايش تعيين کرد. آقای فوگل هم اين حکم را نپذيرفت و برای لغوش به دادگاه عالی‌تری رجوع برد. در مورد قوه قضاييه جمهوری اسلامی اما،‌ جمع بزرگی از اهالی مطبوعات بيکار شدند؛ برخی هم سر از زندان‌ها درآوردند و تا حالا هم در مورد بخش عمده‌ای از نشريات توفيقی معلوم نشده که واقعا جرمشان جز آگاه گری و انتقاد چه بوده و چگونه قوه قضاييه جمهوری اسلامی به خود اجازه داده است يک قانون متروکه و بی‌ربط را به حيطه کار مطبوعات هم تعميم دهد..

در اين ميان، دادگاه عالی‌تری که مسئول رسيدگی به تقاضای تجديد‌نظر فوگل بود، سال گذشته حکم دادگاه بدوی يعنی همتراز نهادن کاربرد اسلحه و ماوس را مسخره و بی‌مورد اعلام کرد و رای به عدم مجرميت آقای فوگل داد.

شرح اين تجربه اخيرا به صورت يک گاهشمار در کتابچه‌ای منتشر شده که از آغاز ماجرای اعتراض به لوفت‌هانزا تا تبرئه آقای فوگل در سال گذشته را با ذکر جزييات هر مرحله آورده است.

تدوين‌کنندگان کتاب در انتهای آن، نکته‌ای را مورد اشاره قرار می‌دهند که تامل برانگيز هست: جمع‌آوری و انتشار اين تجربه نتيجه‌مند و پيامدهای احيانا مثبت ساير فعاليت‌ها ، اقدامات و اعتراضات اينترنتی به هيچ‌وجه نمی‌تواند جايگزين جنبش و فعاليت‌های ملموس و غيرمجازی عليه مناسبات تبعيض‌آميز و گاه جان‌سخت در عرصه‌های گوناگون شود.

۲

حال که صحبت از مهاجران و پناهندگان در آلمان هست بد نيست اشاره کنم که اين کشور در سال‌های گذشته از رهگذر بستن سفت و سخت‌تر مرزها و تشديد بيشتر قوانين پناهندگی‌اش پيوسته با ورود شمار کمتری از مهاجران روبرو بوده،‌ به طوری که سال گذشته شمار پناهندگان به آلمان به پايين‌ترين سطح در سه دهه اخير، يعنی به ۲۰ هزار نفر رسيد. در همين سال تقاضای پناهندگی ۳۰۷۵۹ نفر هم،‌ مورد بررسی قرار گرفته که تنها ۲۵۱ مورد از اين تقاضاها ( ۸ دهم درصد) مورد قبول واقع شده و بقيه رد شده‌اند. دولت آلمان با اين سخت‌گيری‌های چندجانبه اين پيام را می‌فرستد که اگر کسی هوس پناهندگی به اروپا را دارد بهتر است از خير آلمان بگذرد.

کم شدن ورود پناهندگان به آلمان تصادفا مقارن شده با کاهش جمعيت این کشور. کل جمعيت آلمان در سال گذشته ۱۳۰ هزار نفر کم شده و پيش‌بينی‌ها هم حاکی از آن است که اگر روند کند رشد جمعيت (۱,۳ بچه به ازای هر زن) ادامه پيدا کند سال ۲۰۳۰ جمعيت آلمان از ۸۳ ميليون کنونی به ۷۰ ميليون کاهش پيدا می‌کند که پيامدهای اجتماعی زيانمندی برای سيستم اقتصادی و تامين اجتماعی و صندوق‌های بازنشستگی خواهد داشت. کاش احمدی‌نژاد در مورد لزوم افزايش جمعيت يک وعظ و موعظه‌ای هم به زبان آلمانی بکند! ( البته در کشور همسايه آلمان، يعنی در فرانسه روند کاملا برعکس است، چرا که هر زن فرانسوی سال گذشته به طور متوسط صاحب ۲,۰۷ بچه شد که در سه دهه گذشته يک رکورد بود و فرانسه را به لحاظ رشد جمعيت در راس کشورهای اروپايی نشاند.)

در مجموع برخی از کشورهای اروپايی مثل آلمان،‌ به لحاظ جمعيتی در وضعيت متناقضی قرار گرفته‌اند. در ترکيب جمعيت اين کشورها به سبب کاهش زادو ولد پيوسته سالمندان وزن و درصد بالاتری پيدا می‌کنند و جامعه به لحاظ تامين نيروی فکری و کاری خودش در آينده با مشکل روبروست. سياست مهاجرتی آنها هم که به سوی گزينش‌ و دست‌چين کردن سمت و سو پيدا کرده عملا چندان موفق نيست و طرحی شبيه گرين کارت که ظرف سه ، چهار سال گذشته در جريان بوده نتيجه مطلوب را به بار نياورده است. اين در حالی است که جامعه‌ای مثل آلمان به سبب اهميت ندادن لازم به امر سرمايه‌گذاری در امور پژوهشی‌ و تحقيقاتی با يک مهاجرت ملموس مغزها هم روبروست. سال گذشته ۱۴۰ هزار دانشجو، آکادميسين ، محقق و نيروی ماهر از اين کشور به کشورهای ديگر مهاجرت کرده‌اند که اغلب هم به بازگشتنشان يقين و اميدی نيست.

17.1.07

جمهوری اسلامی و "رژیم صهیونیستی"؛ مقایسه یک رفتار

يک عرب مسلمان اين روزها وارد کابينه اسراييل شده. اسمش هست "غالب مجادله". عضو حزب کارگر هست و قرار است که عهده‌دار وزارت ورزش و فرهنگ بشود. وارد شدن يک مسلمان به کنگره آمريکا در چند هفته پيش هم که يادمان نرفته. اين که ايشان به چه کتابی سوگند بخورد چند روزی موضوع مناقشه و بحث و جدل بود.

چيزی که مورد اسراييل را متفاوت می‌کند،‌ اين است که کابينه اين کشور نزديک به ۶ دهه است که فقط از يهودی‌ها متشکل بوده و حالا ورود يک عرب مسلمان به دولتی که دستکم جناح راست آن کماکان خودش را يک سره پاسدار انديشه و نگرش يهوديت می‌داند تا حدودی غريب و بی سابقه است.

مجادله از نمايندگان حزب کارگر در مجلس اسراييل بوده و از جمله قول‌هايی که به انتخاب‌کنندگانش داده اين است که پيگير ايجاد يک نمازخانه در فرودگاه بين‌المللی بن‌گوريان در تل‌آويو خواهد شد. لابد حالا که او به مقام وزارت رسيده در موقعيت بهتری برای تحقق اين خواست قرار می‌گيرد. منتهی در جامعه‌ای که بخش بزرگی از آن را يهوديان معتقد و يخشی را هم شهروندان سکولار تشکيل می‌دهند اگر آقای مجادله بخواهد صرفا در فکر مسائلی مثل نمازخانه برای مسلمانان باشد و يا تيم فوتبال و گروه‌های تئاتری اعراب مسلمان اسراييل را تقويت کند، يک خرده کلاهش پس معرکه خواهد بود و فقط خودش را کم‌اعتبار می‌کند.

جالب اين است که کسی که قبل از مجادله وزير ورزش و فرهنگ اسراييل بود به عنوان اعتراض به ورود حزب صهيونيستی- ملی‌گرای افراطی "اسراييل خانه ما" به کابينه، از مقام خودش استعفاء داد. رهبر حزب "اسراييل خانه ما"، يعنی آقای ليبرمان، عرب‌های مسلمان اسراييل را عمدتا " وطن‌فروشانی" می‌داند که يا بايد به جوخه اعدامشان سپرد و يا مجبورشان کرد به اردن و ساير کشورهای عربی مهاجرت کنند. و خوب حالا اين آقا مجبور شده در کابينه اسراييل با يکی از همين عرب‌های مسلمان‌ سر يک ميز بنشيند و در مورد منافع اسراييل با او مشترکا تصميم بگيرد.

آقای عمير پرتز، رهبر حزب کارگر بنا به يک محاسبه سياسی، و برای اين که رای مسلمانان عرب عضو حزب کارگر را برای انتخاب دوباره خودش به رهبری اين حزب کسب کند مجادله را وارد کابينه کرده . کم نيستند کسانی که معتقدند اين اقدام تير خلاص به هويت خالص و يهودی حکومت اسراييل است. ولی خوب بالاخره يک پنجم جمعيت ۷ ميليونی کشور را نمی‌شود برای هميشه ناديده گرفت و اگر بنا بر حساب‌گری سياسی باشد به سختی می‌توان از از رای اين يک ميليون و ۵۰۰ هزار نفر و نمايندگان آنها صرفنظر کرد.

گرچه برای من حقوق شهروندی و برابری شهروندان ورای تعلقات مذهبی و قومی آنها ارزش اساسی دارد ،‌ ولی ماجرای ورود مجادله به کابينه اسراييل را که سبک و سنگين می‌کردم بی‌ آن که از برخی از تبعيضات موجود در جامعه اسراييل نسبت به اين اقليت غافل باشم،‌ دائم اين سوال تو ذهنم لول می‌خورد که آيا جمهوری اسلامی هم بالاخره حاضر خواهد شد در اقدامی مشابه "رژیم صهیونیستی"،‌ حالا نه يک ايرانی يهودی، دستکم يک ايرانی سنی را به مدارج بالای قدرت وارد کند. و آيا برای به رسميت شناختن حق اين اقليت بزرگ مذهبی کشورمان و ساير اقليت‌ها پيه اصلاح قانون اساسی را به تن خودش خواهد ماليد ؟ اسراييلی‌ها هم ۵ سال پيش فکر نمی‌کردند که "حکومت یهودی‌اشان" به تحول امروز برسد و به ورود مجادله به کابينه رضایت دهد، ولی خوب دیدند و دیدیم که شد.

خلاصه می‌گويند در سياست نه مطلق وجود دارد. فشار که زياد شد، نسل‌ها که در جامعه و حکومت جا به جا شدند، تغييرات بطئی و یا شتاب‌مند که رو و زير پوست جامعه به مرحله معينی رسيد و فشار ضرورت‌ها که دیگر راه پس و پیش نگذاشت بالاخره اگر حکومت‌ها را یک دفعه از این رو به آن رو نکند،‌ دستکم خيلی چيزها را عوض می کند.

حالا که صحبت از مسلمان‌ها به عنوان اقليت هست بد نيست به اين نکته هم اشاره کنم که به رغم نوعی ذهنيت منفی تا حد اسلام ستيزی که متاثر از ۱۱ سپتامبر و ترورهای اسپانيا و لندن و هلند در جوامع غربی به وجود آمده،‌ و به رغم داغ بودن بحث مربوط به رشد "بنيادگرايی اسلامی" و "فاشيسم اسلامی" و ..در اين جوامع، ما شاهد برخی پديده‌های برعکس هم هستيم. از جمله اين که سال گذشته در آلمان شمار شهروندانی که از مسيحيت به اسلام تغيير مذهب دادند به ۱۰۰۰ نفر رسيده که بالاترين ميزان را در تاريخ آلمان نشان می‌دهد. و جالب هم اين که آلمانی‌های مسلمان‌شده به اعتبار زبان قوی‌تر و آشنايی بيشتر به ساختار و قوانين حقوقی و اجتماعی کشورشان بلافاصله در ميان جوامع اسلامی محل سکونتشان که عمدتا از مهاجران تشکيل شده وزن و اعتبار بالايی پيدا می‌کنند و محل رجوع شماری از مسلمان‌هايی می‌شوند که در زمينه‌های فوق به ياری نياز دارند.

در اين مورد هم بلافاصله ياد تازه‌ترين تعويض پرمناقشه دين از طرف يک مسلمان افغانی در سال گذشته افتادم که گرويدنش به مسيحيت چطوربراش به صدور حکم اعدام انجاميد و با چه بدبختی تونست از افغانستان فرار و از اين مهلکه نجات پيدا کند. خلاصه از اين که مسيحی‌ها و يا يهودی ها به اسلام گروند با شوق و ذوق استقبال می‌شود،‌ ولی امان از زمانی که مسئله برعکس باشد.

همين‌ موارد هست که نشان می‌دهد کار نوانديشان اسلامی از این سوی آفریقا تا آن سوی آسیا تا چه حد دشوار و هر موفقيت آنها در جا انداختن قرائت جديدی از احکام و روايت اسلام تا چه حد برای جوامعی مثل جوامع ما حياتی و ضروری است.

12.1.07

این استراتژی برای عراق آرامش نمی‌آورد

شماری از نئو‌کنزرواتيوهايی که سال ۲۰۰۱ با بوش وارد مدار قدرت در آمريکا شدند و در طراحی حمله به عراق نقش عمده را داشتند ظرف‌ سال‌های اخير دوباره کنار رفته‌اند و يا ظاهرا نقش چندانی در سياستگذاری کاخ سفيد ندارند، مثل ريچارد پرل، ديويد فروم، مايکل لدين ، ولفوتيس، و …

با پيروزی دموکرات‌ها در انتخابات اخير کنگره کسان ديگری مثل رامزفلد و يا جان بولتون هم مجبور به استعفاء شدند و همين می‌توانست اين درک را ايجاد کند که کاخ سفيد به کلی از زير نفوذ نئومحافظه‌کارها خارج شده است. اما حضور ديک‌چينی به عنوان معاون رياست‌جمهور گوشزدی بود که نبايد مسئله را ساده گرفت و بايد منتظر ماند و ديد که آيا سياست‌های آتی دولت بوش هم واقعا از نگاه و گرايش‌های نئو محافظه‌کارانه فاصله می‌گيرد و يا رهبران اين جريان از خارج از کاخ سفيد نيز کماکان به تاثيرگذاری خود بر سياست های این دولت ادامه می‌دهند
.

استراتژی "جديد" دولت بوش در مورد عراق که پنچشنبه‌شب اعلام شد گواه روشنی‌ بود از اين که نئوکنروراتيو‌ها همچنان حرف و سياستشان راهنمای عمل کاخ سفيد باقی مانده و به جز اين گروه، دولت بوش حاضر به اعتنا به هيچ پيشنهاد و مشی ديگری ( از جمله کميسيون بيکر- هميلتون ) در مورد عراق نيست.

۱۲ دسامبر گذشته " فردريک کاگان"، از نظريه پردازان موسسه معروف نئوکنزرواتيو آمريکا موسوم به " اينتر پرايز" همراه با " جک کئان"، معاون سابق فرماندهی ارتش آمريکا سندی را حاوی مجموعه پيشنهاداتی در مورد عراق در "ويکلی استاندارد"، ارگان نئوکنزرواتيوهای آمريکا انتشار دادند که متن فارسی آن را اندکی بعد يکی از خبرگزاری‌های ايران نيز به طور خلاصه منتشر کرد. اين سند بحران عراق را عمدتا از راه نظامی قابل حل می‌داند و پيشنهادات آن هم در وجه عمده معطوف به اعزام نيروی بيشتر به عراق است. انتشار اين سند با مخالفت شديد فرماندهان ارتش آمريکا مواجه شد. کاخ سفيد اما غيرمستقيم نشان داد که به اين پيشنهادات بيش از ساير پيشنهادات عنايت دارد و همين باعث شد که برخی از فرماندهان مزبور استعفاء را بر ماندن ترجيح دهند.

حال که استراتژی‌ جديد بوش برای عراق اعلام شده ،‌ يک مقايسه ساده ميان پيشنهادات آن سند و مولفه‌های اين استراتژی به خوبی نشان می‌دهد که تفاوتی چندانی ميان اين دو رويکرد وجود ندارد و مشی بوش رونوشت سند کاگان است. اين مشی هم چيزی نيست جز ادامه همان مشی شکست خورده تا کنونی با اندکی تغيير. در اين مشی برای بحران عراق عمدتا يک راه‌حل نظامی پيش‌بينی شده و به اين واقعيت که اين بحران بيش از هر چيز يک بحران سياسی است که راه حلی سياسی و فراگير می‌طلبد اعتنای چندانی نشده است.

از اين رو به سختی می‌توان تصور کرد که اين استراتژی "جديد" هم که مثل گذشته صرفا در چهارچوب نگاه و رويکردهای تهاجمی و يک‌سويه نئومحافظه‌کاران تنظيم شده دردی از عراق حل کند و ثبات و آرامشی به اين کشور بازگرداند.

اين مقاله سندگونه نئومحافظه‌کاران ( کاگان و کئان) برای حل بحران عراق

فارسی سند هم به طور مختصر اينجا قابل خواندن است

و اين هم بخش‌هايی از استراتژی "جديد" بوش که شباهتش با سند نئومحافظه‌کاران از دور داد می‌زند. تیتر حرف‌های بوش را خبرگزاری مهر مطابق معمول جانبدارانه انتخاب کرده، ولی در متن، تقریبا نکات اصلی حرف‌های او را بی‌کم و کاست آورده است.

8.1.07

کبوتر صلح، استالین و "دوره بنفش" پیکاسو

نقاشی پيکاسو شامل دوره‌های مختلفی است، مثل "دوره آبی" که استفاده از رنگ‌ آبی و تا حدودی سبز در کارهای او برجسته است و يا دوره صورتی و بعد هم دوره بنيانگذاری سبک کوبيسم که استفاده از مکعب و ساير اشکال هندسی در ترسيم فيگورها و اشياء در کارهای او عمده می‌شود. در دوران پس از فعاليت آشکار سياسی به سود حزب کمونيست فرانسه، يعنی از اواسط دهه شصت هم که او به سبک‌های کلاسيک رومی‌آورد. لذا تا حالا کسی نشنيده بود که يک "دوره بنفش" هم در فعاليت‌های هنری پيکاسو وجود داشته است.

اخيرا اما در آلمان کتابی منشر شده با نام "دوره بنفش پيکاسو". "لوئل سوکر"، نويسنده کتاب، متخصص تاريخ هنر است و انتخاب اين نام برای کتابش بيشتر تاکيدی است بر جنبه نمادين و استعاری رنگ بنفش. سويکر در مدخل کتاب نوشته است که رنگ بنفش اشاره‌ای است به "توانايی ظريف و زيرکانه" انسان‌ها در استفاده از موقعيت‌ها، بدون آن که به عوامل به وجود‌آورنده آن موقعيت‌ها امتياز خاصی بدهند. به نظر سوکر، پيکاسو از چنين توانايی‌يی به ميزان زيادی برخودار بود. کتاب " دوره بنفش پيکاسو" هم در اصل تلاشی است برای توضيح نحوه استفاده " ماهرانه" پيکاسو از اين توانايی خويش در دوره ميان ۱۹۴۴ که به عضويت حزب کمونيست درآمد تا ۱۹۵۳ که اين همکاری تقريبا پايان گرفت.

پيکاسو زمانی همکاری با حزب کمونيست فرانسه را آغاز کرد که تازه فرانسه از چنگ فاشيسم هيتلری آزاد شده بود و حزب مزبور هم نقشی قابل اعتنا در اين آزادی داشت و به قولی به لحاظ اعتبار و محبوبيت کارش سکه بود. پيکاسو, ٰ هم به اعتبار گرايش و سليقه سياسی خودش که پيش‌تر با جبهه گيری به نفع جمهوريخواهان در جنگ داخلی اسپانيا و با نقاشی معروف "گرونيکا" آن را بروز داده بود و هم با تاثيرگيری از فضا و حال و هوای ماه‌های پس از آزادی فرانسه مناسب ديد که به عضويت حزب کمونيست فرانسه درآيد.

سوکر اما در کتاب خودش با شرح جزييات توضيح می‌دهد که اين عضويت شرايط بسيار مناسبی را در اختيار پيکاسو قرار داد که ستاره رسانه‌ها شود و خودش، کارها و آثارش گاه و بی‌گاه در زمره مطالب اصلی رسانه‌های فرانسوی و بين‌المللی باشند. به نوشته سوکر ، نه قبل و نه بعد از پيکاسو کمتر هنرمندی توانسته است اين چنين از موقعيتی که قرارگرفتن در ويترين سياسی يک حزب برايش به وجود می‌آورد به نحوی ماهرانه و زيرکانه در مطرح ساختن رسانه‌ای و عمومی خود استفاده کند. توضيحات و ادله واسناد سوکر تا حدود زيادی قانع‌کننده هستند و نشان‌ می‌دهند که آنچه که پيکاسو را پيکاسو کرد نه لزوما آثار معروفی همچون "گرونيکا"، که برآمد او به عنوان يک هنرمند سياسی و مبشر اخلاق معطوف به آزادی و عدالت بود.

ولی هم و غم اصلی سوکر در کتاب " دوره بنفش پيکاسو" يافتن پاسخی برای اين پرسش است که معروف‌ترين نقاش قرن بيستم چگونه توانست به رغم استفاده گسترده از امکانات و تاثيرات رسانه‌ای حزب کمونيست چندان تعهدی به اين حزب نسپارد، قيد و بندی از اين رهگذر بر گردن خويش نيفکند و حتی گاه رابطه‌ای پرابهام تا حد "سرکارگذاشتن" با اين حزب داشته باشد.

برای چنين پاسخی سوکر به شرح دقيق و تحقيق‌شده موارد متعددی از رابطه پرابهام پيکاسو با حزب کمونيست می‌پردازد. برا ی مثال او به ماجرای کبوتر صلح اشاره می‌کند که سال ۱۹۴۹ برای اولين بار پيکاسو آن را برای " کنگره فعالان بين‌المللی صلح" نقاشی کرد. سوکر به اين نکته اشاره می‌کند که استفاده از کبوتر به عنوان نماد يک جاندار و روح معصوم و مقدس ريشه در سنت شمايل‌پرستی دارد و جادادن آن در متن باورها و گرايش‌های چپ چندان بديهی و مانوس نمی‌نمايد. به علاوه خود پيکاسو بارها کبوتر را به عنوان يک جانور وحشی توصيف کرده، گرچه در عین حال نام دختر خویش را نیز "پالوما" (در اسپانیایی به معنای کبوتر) نهاده است. همين ابهامات و تناقضات سبب شد که پس از آن که نقاشی کبوتر بر روی پلاکات کنگره بين‌المللی فعالان صلح نقش بست صدها مقاله و توضيح در توجيه اين انتخاب انتشار يابد تا به تدريج مسئله در اذهان جا بيفتد و کبوتر واقعا به نماد صلح بدل شود.

به عقيده سوکر کبوتر پيکاسو بيش از آن که بداهت را در تجسم صلح به نمايش بگذارد ابهام و پرسش آفريد و تنها به کمک مقالات و توضيحات و تفسيرات متعدد در نشريات و رسانه‌های حزب و همه نيروها و محافل نزديک به آن بود که يک اثر هنری معنای مشخص يافت، معادله "کبوتر مساوی صلح" جا افتاد و بر پرسش‌ها و اما و اگرها نقطه پايان گذاشت. .

سال ۱۹۵۰ دوباره پيکاسو برای کنگره بعدی فعالان صلح کبوتری را به تصوير در‌آورد که به گفته سوکر به نحوی غريب کم‌پر و پيکر به نظر می‌رسد. و دو سال بعد باز هم برای همان کنگره ما کبوتری را می‌بينيم که اين بار به نحوی آشکار سنگين شده و پيام صلح بر لب به سختی در حال پرکشيدن است. به عقيده سوکر ، پيکاسو در اين تصاوير مختلفی که از کبوتر به دست می‌دهد به نحوی درک و دريافت‌های رايج در حزب را به چالش می‌گيرد و نوع نگاه انتقاد‌آميز خودش به تضاد میان واقعیت و آرمان در "سوسياليسم واقعا موجود" را به تصوير می‌کشد.

اوج اين نوع رويکرد و تعامل ابهام‌آلود و پررمز و راز با حزب کمونيست را پيکاسو در تصويری که از استالين می‌کشد به نمايش‌ می‌گذارد. استالين که فوت کرد قرار شد پيکاسو به تقاضای حزب تصويری از او بکشد که وی را در هيبت رهبر همه کمونيست‌های جهان نشان دهد. آنچه که پيکاسو کشيد اما نه شباهت چندانی به استالين داشت و نه نشانه‌ای از کاريزما و هيبت و اقتدار در وجناتش هويدا بود. سوکر ( به درستی) اين تصوير را بسيار عادی و عاری از هر گونه تشخص و ويژگی می‌داند. و همين عادی‌بودن تصوير استالين در نقاشی "هنرمند بزرگ حزب" طبيعی بود که سخت بر رهبران وقت حزب کمونيست فرانسه گران آيد. از این پس بود که آثار پیکاسو را در شوروی نیز به عنوان "آثاری منحط" انگ زدند!

سوکر با استناد به روايت و گفته‌های پيکاسو و نزديکان وی و نيز محافل وابسته به حزب کمونيست می‌گويد که از سال ۱۹۵۳ ديگر مشخص شده بود که پيکاسو در مناسباتش با حزب ، با شوخ‌طبعی و حسابگری بيش از همه به دنبال تحکيم موقعيت هنری خودش بوده، بی‌ آن که متقابلا امتياز زيادی به حزب بدهد. از همين سال ۱۹۵۳ است که در فرانسه اصطلاحی رايج شده به نام "سست دو پيکاسو" (اميدوارم درست تلفظ کرده باشم/ در فرانسوی بضاعتی ندارم) که به کسی اطلاق می‌شود که رفتار و رويکردی ابهام‌آميز و غلط‌انداز دارد.

2.1.07

شوق فشفشه و نگاهی به دو نمایشگاه متفاوت

سال نو در شماری از کشورهای اروپايی با آتش‌بازی و فشفشه‌ اندازی و راکت‌پرانی همراه است. بچه‌های من هم از مدتی قبل قبراق و حاضريراق يودند تا به محض مجاز شدن فروش اين نوع وسايل فورا به خريد بروند و پرسر و صداترين‌هايش را گير بياورند. يک کمی موعظه کردم و نمونه شهری نزديک به شهر خودمان را مثال آوردم که مردمش جمعا از آتش‌بازی انصراف داده‌اند و تصميم‌ گرفته‌اند که پولی را که صرف خريد وسايل اين کار می‌کنند به يک کار خير اختصاص دهند. ولی خوب شوق و شور نوجوانی و کودکی و تقليد از رفتار هم‌سن و سالان عواملی نيستند که مقهور موعظه من بشوند. وسايل خريده شد و روز شنبه هم برای دستگرمی چندتايی از آنها را بچه‌ها به " ميمنت و مبارکی" آتش زدند. هوا بارانی بود و بچه‌ها فشفشه را جلوی در خانه آتش می‌کردند و به بيرون می‌انداختند. يکی خوب پرتاب نشد و در ميان درختی نزديک به در خانه گير کرد. آتش در ميان درخت شعله کشيد. بچه‌ها اول چيزی نگفتند و خودشان سعی کردند که با ليوان آب آتش را خاموش کنند!، شعله که زبانه کشيد من را هم باخبر کردند که بيا که کار خراب شده. با سطل و هر چه دم دست بود آتش پيش از آن که به سردر چوبی خانه سرايت کند مهار شد. خلاصه به خير گذشت.

يکشنبه‌شب دوباره در معيت بچه‌ها بودم تا در آتش‌بازی همراهی و مراقبتشان کنم. در ميان باران چشمم به دو پاکت بزرگ مملو از فشفشه و راکت بود که کی تمام می‌شود و کار به سلامت و مينمت رو به آخر می‌رود. دو پسرم بودند و پسر برادر خانمم و خودم. ولی هر چهار نفر بريديم و پاکت‌ها به نصف هم نرسيدند. خلاصه خودشان رضايت دادند که بقيه به دور ريخته شود و با سراپای نسبتا خيس به خانه برگرديم.

تجربه ديشب و ديدن شمار بسيار بيشتر بزرگسال در قياس با کودکان و نوجوانان که دستی به فشفشه‌پرانی داشتند بار ديگر ذهنم را سوق داد به سوی اين مسئله که هم بزرگسالان و هم بچه‌ها تحويل سال نو برايشان مناسبتی می‌شود که گرايش به نظم‌‌گريزی و شورشگری که در تمام سال به تبعيت ازهنجارهای مدنی و نيز قوانين حکومتی در درونشان مهارشده است را رها کنند و از نوعی يله‌شدگی و بی‌نظمی لذت ببرند، امری که به نظر می‌رسد در تخليه عصبی،‌ برون‌ريخت نسبتا کم‌خطر خشونت انباشته شده در درون انسان‌ها و ارضای گرايش قسما لذت‌بخش به انحراف از نظم‌ و قواعد رایج ، تاثير قابل اعتنايی داشته باشد. چه تحرکات و کنش‌ها در درون استاديوم‌های فوتبال و چه بی‌نظمی‌های گاه خطرناک در پايان برخی از بازی‌ها را نيز شايد بتوان قسما با عوامل بالا توضيح داد. در روزهای بازی‌های جام جهانی فوتبال در آلمان مطلبی را ترجمه کردم که به انباشته‌شدن شدن تنش و استرس و خشونت در درون انسان‌ها در اثر فشارها و قيد و قيودات زندگی روزمره اشاره داشت و بر راه‌های مدنی تخليه اين تنش و خشونت مکث می‌کرد. اين مطلب برای خودم حاوی نکته‌های جالب و قابل درنگی بود. در اين لينک نيز مسئله آتش‌بازی چه در غرب و چه در چهارشنبه‌سوری ما از منظری تقريبا مشابه اجمالا به ارزيابی گرفته می‌شود که شايد به خواندنش بيارزد.

۲

در برلين و لندن اين روزها دو نمايشگاه نسبتا متفاوت برپاست که تصادفا به موضوع مشابه‌ای اختصاص دارند. اين موضوع هم،‌ چيزی نيست جز روسپي‌گری و جنبه‌های مختلف آن. صحبت در باره نمايشگاه برلين که در سه نقطه مختلف اين شهر در حالی برگزاری است را درز می‌گيرم ، چون هفته پيش اينجا در باره‌اش نوشته‌ام. لذا در زير بسنده می‌کنم به طرح چند نکته در باره نمايشگاه لندن که نه خود آن را بلکه گزارش تلويزيونی‌اش را ديدم و بعد هم به سبب هم‌موضوع بودنش با نمایشگاه برلین راغب شدم ببینم که این نمایشگاه مسئله را از چه زاویه‌ای دیده است. حاصل دیده‌هایم از تلویزیون و پیگیری‌ام در اینترنت این شد که می‌خوانید:

جريان از اين قرار است که سی‌ام دسامبر سال گذشته،( يعنی همين چند روز پيش) مصادف بود با صدمين سالگرد يکی از پيشگامان جنبش زنان بريتانيا به نام "ژوزفين باتلر".

باتلر شهرتش را بيش از همه مديون اعتراضی است که نسبت به بخش سوم قانون که سال ۱۸۶۴ در انگلستان تصويب شد سازمان داد. اين قانون در خدمت اين بود که شيوع بيماری‌های مقاربتی در درون ارتش انگلستان را کاهش دهد. به اين ترتيب پليس بريتانيا اجاز يافت که آشکار و مخفی در شهرهای عمده‌ای که پادگان‌های ارتش در آنها مستقر بودند بگردد و هر زنی را که سوء ظنی به روسپی‌گری در او مشاهده می‌کند دستگير و جهت معاينه اجباری نزد پزشکان مخصوص بفرست. اگر در اين معاينات اثری از بيماری‌های جنسی در زن دستگيرشده مشاهده می‌شد سروکار او به بيمارستان مخصوصی‌ می‌افتاد که مجبور بود از سه تا نه ماه در آن بماند.

خانم باتلر اين قانون را اهانتی به حق و حرمت زنان می‌دانست که نظام اقتصادی و نيز رفتار و رويکرد مردان را از هرگونه خطا و اشکالی مبرا می‌داند. به همين خاطر وی سال ۱۸۶۹ "انجمن ملی زنان بريتانيا" را تاسيس کرد که کارزار بر عليه قانون يادشده و نيز فعاليت برای برابرحقوقی زن و مرد جزء‌ اهداف آن بود. باتلر از همان ابتدا نظرش اين بود که رابطه مستقيمی بين وضعيت اقتصادی زنان و گرايش آنان به روسپيگری برقرار هست. با توجه به امکان محدود جذب زنان در بازار کار انگلستان در قرن نوزدهم معمولا فشار اقتصادی آنها شماری از آنها را مجبور می‌کرد که به تن‌فروشی رو بياورند. به همين خاطر بود که طبق آمار پليس انگلستان اکثر کسانی که در نتيجه قانون يادشده دستگير می‌شدند از زنان وابسته به اقشار ضعيف و فرودست جامعه بودند.

باری با تلاش ، روشنگری و افشاگری ژوزفين باتلر و همرزمانش در انجمن ملی زنان انگلستان قانون بالاخره سال ۱۸۸۶ لغو شد. حالا همزمان با صدمين سالگرد خاموشي باتلر "کتابخانه زنان" لندن فرصت را غنيمت شمرده و نمايشگاهی در باره روسپيگری درگذشته و حال ،‌ به ويژه در انگلستان و اروپا، برگزار کرده است. در اين نمايشگاه انواع و اقسام

عکس‌ها ، کتاب‌ها،‌ پلاکات‌ها و اعلاميه‌ها و نيز دو فليم کوتاه، فيلم‌هايی از آرشيو کتابخانه ملی بريتانيا، يادداشت‌های روزانه بچه‌های مورد سوء استفاده واقع‌شده و دستگاه‌های پزشکی معاينات در قرن نوزدهم و بيستم به معرض تماشا گذاشته شده‌اند تا در مجموعه بيننده را به درک شرايطی برسانند که در آن زنان تن به خودفروشی می‌دهند. البته نمايشگاه ازاشاره به برخی از راه‌ها و شيوه‌های گريز از اين مهلکه نيز عاری نيست.

جالب اين است که اسناد و تصاوير و فيلم‌ها برای ايجاد تصويری جامع از روسپيگری قسما حاوی نظرات مدافعان اين پديده ناخوشايند هم هستند. نمايشگاه همچنين نقشه و راهنمای رسمی برخی از شهرهای اروپا ( از زوريخ تا ريگا) را هم به نمايش گذاشته که در آنها مراکز روسپيگری هم علامت‌گذاری و مشخص شده است.

يکی از موضوعات محوری نمايشگاه لندن رابطه فوتبال و روسپيگری است. سال ۲۰۰۶ که جام جهانی در آلمان برگزار شد روسپيگری هم رونق و رواج بی‌سابقه‌ای گرفته بود. مجموعا چند هزار روسپی برای اين مناسبت به اشتغال گرفته شده بودند که بخش قابل اعتنايی‌ از آنها از شرق اروپا و به اجبار و با قول و وعده‌های دروغين توسط باندهای دخيل در اين "رشته" با ويزای قانونی و يا به صورت سياه برای اين کار به آلمان آورده شده بودند. البته برای اين که فعاليت‌های اين رشته،‌ هم برای دورنگهداشتنش از "تجارت انسان!" توسط باندهای يادشده و هم به لحاظ رعايت بهداشت همه چيز تحت کنترل باشد در هر ۱۲ شهر محل برگزاری مسابقات شهرداری‌ها مراکز معينی را برای فعاليت روسپيان "قانونی" در نظر گرفته بودند و جماعتی نيز حقوق دريافت می‌کردند که نزديک به ۷۵۰ هزار کاندوم را به صورت مجانی در اطراف استاديوم‌ها ميان تماشاچيان خواستار توزيع کنند.


بد نيست اشاره شود که در آلمان روسپی‌گری مثل ساير رشته‌های خدماتی به شمار می‌ياد و سهم اين "رشته" در فعاليت‌های "اقتصادی" آلمان سالانه بر ۱۶ ميليارد دلار بالغ می‌شود! طبق آمار پليس جنايی آلمان ۳۰۰ هزار زن به صورت مجاز و سياه در اين "رشته" به فعاليت‌ مشغولند که ۱۵۰ هزار نفر آنها را زنان مهاجر تشکيل می‌دهند. يکی از منتقدان جدي قانون "گشاده‌دستانه" آلمان در زمينه روسپيگری سوئد است که از سال ۱۹۹۹ فروش سکس در زمره جرائم قابل مجازات می‌داند.

البته رونق پديده روسپی‌گری در هفته‌های جام جهانی در آلمان بدون واکنش و اعتراض نماند و مديران شماری از تيم‌ها از جمله از سوئد و از خود آلمان اعلام کردند که اگر قرار است در بازی‌هايی شرکت کنند که يکی از اثرات جنبی‌اش تشديد "تجارت انسان" و به کارگيری اجباری زنان برای روسپی‌گری باشد از اين کار امتناع خواهند کرد. دولت آلمان در واکنش به اين اعتراضات قول تشديد کنترل‌ها را داد، چندين برنامه تفتيش و تعقيب گسترده پليسی در سراسر کشور برگزار شد و قسما نيز مراکزی دائر کرد تا زنان به اجبار به روسپيگری کشيده‌شده بتوانند به آنها رجوع کنند و خود را از مهلکه برهانند. البته سازمان‌های مدافع حقوق زنانی بودند که اشکال را در قانون جاری آلمان می‌دانند که به طور مصنوعی ميان انواع روسپی‌گری خط تمايز کشيده است.

باری ، آنچه که بيش از همه رابطه فوتبال با روسپی‌گری‌ را در نمايشگاه لندن به تصوير کشيده است همانا عکس کنايه‌آميزی است که هواداران تيم ملی فوتبال آلمان را بيرق ملی به دوش در حال عبور از محله معروف لهو و لعب هامبورگ (سنت پاولی) و عبور از برابر سکس‌شاپ‌ها و ... نمايش می‌دهد.

يک مورد جالب ديگر در نمايشگاه لندن اطلاعيه‌ای است مربوط به سال ۱۹۳۵ که در ايستگاه‌های راه‌‌آهن شهرهای بزرگ انگلستان پخش می‌شده وبه زنان تازه‌وارد هشدار می‌دهد که گول کسانی که قول اشتغال و يا ازدواج با آنها را می‌دهند نخورند. پديده تجارت با زنان اروپای شرقی و ايرانی و آمريکای لاتينی و کشاندن فريبکارانه آنها به کشورهای اروپايی و دوبی و ترکيه و ... پديده‌ای باسابقه‌ای نيست، اما آن چنان که اطلاعيه يادشده نشان می‌دهد ظاهرا اين گونه از "تجارت انسان" هم، تاريخ و پيشينه درازی دارد. ورای اين اطلاعيه، نمايشگاه لندن متن يک قرارداد بين‌المللی را هم به نمايش گذاشته است که سال ۱۹۰۴ نزديک به ۱۳ کشور آن را امضاء کرده‌اند و بر اساس آن متعهد شده‌اند که مانع "تجارت سفيد انسان"( خريد و فروش زنان و يا اجبار آنها به روسپيگری) بشوند. اسنادی را هم در نمايشگاه می‌توان ديد که نشان می‌دهند تا امضای چنين قراردادی تحقق يابد مبارزات سخت و چندجانبه‌ای از سوی زنان صورت گرفته است.

بد نيست اشاره کنم که نمايشگاه برلين تا ۲۵ فوريه و نمايشگاه لندن تا اواخر مارس برقرار است.